4 ماه مانده اما دغدغه اش خیلی وقت است که شروع شده...4 ماه به 20 سالگی مجازات سختی است برای کسی که هنوز فرصت نکرده لباسی برای عروسک شلخته اما زیبای مچاله شده توی کمد بدوزد، یا اتاق خواب مناسبی که سلیقه اش را در انتخاب وسایل کوچک وجزئی نشان بدهد، داشته باشد...
اتاقی با دیوارهای بنفش سیر، پرده های حریر لغزان یاسی که حکم آباژور را پیدا کند وقتی آفتاب چین هایش را پر کرده و آینه ی بیضی با قاب نازک نقش دار فلزی نشسته بر میز نمای نیم دایره شکل شیشه ای، که احتمالا جز یک عطر کوچک با بوی یاس ملایم و نجیب درشیشه ی بلند کمر باریک بنفش یخی، چیز دیگری رویش نیست... خوب، نه...شاید بهتر است یک شیشه ی کوچک مدل قدیمی باشد که باید درش را باز کنی آهسته کمی روی دستت بمالی..
چیزی مثل عطرجانمازی که پدربزرگ بهم هدیه داد... هدیه که نه...ساکش را که باز کرد صدایم زدو گفت:من یکی دیگه مثل این رو تو خونه دارم این مال تو... بعد تاکید کرد می تونم به بچه ها هم بدم ازش استفاده کنند! این قدر با ظرافت گفت و سخاوتمندانه نگاهم کرد که نتوانستم به جعبه ی سفید گل قرمز تقریبا نابود شده که با بند مخصوص جعبه شیرینی بیرحمانه خفه شده بود فکر کنم... لبخند زدم و سرم را کمی خم کردم و با دو دست جعبه کوچک را گرفتم انگار که کسی بخواهدلای موهایم سنجاق سر گل سرخی بزند و من بخواهم دستش را قدر شناسانه نوازش کنم.
وقتی در اتاقم برای لحظه ای فقط لحظه ای در شیشه ی عطر را باز کردم جوری سرم به عقب رفت که انگار کسی با مشت به بینی ام زده باشد... همان موقع بود که درش را خیلی سریع و محکم بستم و ور مهربان دلم گفت: خوب...خیلی خوب است آدم یادگاری ای داشته باشد که بشود همیشه همان طورپرو پیمان نگه اش داشت. بعد لبخند پهنی روی صورتم نشست که نشان می داد همه ی ورهای دیگر دلم هم راضی اند.
یادرگاری گفتن برای توصیف رابطه ام با پدر بزرگ کلمه ی اغراق آمیزی است ...راستش پدربزگ از آن هایی بود که نوه را موجودی پر سر و صدا تعریف می کرد که ریتم یکنواخت مطالعه اش را بهم می زند و گاهی برگ های لطیف گل های دست پرورده اش را زخمی می کند...البته این مال آنوقت ها ست که معاون شهردار و بعدها هم شهرداربود و سخنرانی های بلند بالا ایراد! می کرد و طبقه ی بالای خانه اش همیشه پذیرای مهمانی های باشکو بود... اما حالا ، حالا که روزها و روزها و روزها تنها در خانه می نشیند و درد زانو حتی اجازه ی رفتن به طبقه ی دوم را هم نمی دهد، فکر نمی کنم همان عقیده را درباره ی نوه ها داشته باشد...
یکبار که جانماز را برایش آماده می کردم گوشه ای نشستم که دید خوبی داشته باشد، همین جا بگویم که به نظرم خیلی باشکوه و رویایی است که مردی را حین نماز خواندن ببینی، تناقص جالب می شود بین هیبت و فروتنی، غرور و تمنا، شاید هم علتش این است که می توانند بلند زمزمه کنند و این مثل آن است که در خلوت کسی بشینی بدون اینکه سکوتش جریحه دارشود، هرچند پدر بزرگ حالا دیگر نشسته نماز می خواند اما خوب باز هم می شد الهه وار تماشا کرد.نماز که تمام شد کنارش نشستم و مثل یک نوه ی خوب که انگار هنوز طعم بوسه های مهر آمیز پدربزرگش را به یاد می آورد خیالش را راحت کردم که می تواند هرچه نصیحت و تجربه به ذهنش رسید یکجا به طرفم شلیک کند. اصلا نمی خواستم این ها رابگویم اما حالا که به اینجا رسید حیف است تعریف نکنم که روز آخر وقتی سر میز ناهار بشقاب ها را جمع می کردم چطور پدر بزرگ تقریبا یواش و دزدانه گفت: می تونی وقتی تنهایی بهم یه زنگ بزنی که کمی حرف بزنیم...جمله اش اصلا حالت سوالی نداشت.
وای بعد که در اتاق تنها شدم آنقدر خندیدم که اشک در چشمهایم جمع شد... یک آن فکر کردم مثل وقتی بود که در پاساژ کارون اجناس اجق وجق را نگاه می کنی که پسری بلند قامت و سیاه پوش با چشم های نگران و کمی عصبی شماره می دهد و می گوید می خواهد حرف بزند... خوب یه خورده هم خجالت کشیدم... مقایسه ی چندش آوری بود اما شما که پدربزرگ خشک و دیر جوش مرا نمی شناسید...البته عکس العمل من کاملا متفاوت بود ..کاملا مطمئن بودم با این جنتلمن 70 ساله تماس می گیرم.
داشتم از میز آینه می گفتم و عطر روی آن! خوب حالا که فرصت شد و کمی فکر کردم به نظرم غیر از آن، یک صندوقچه ی کوچک نقش دار پر از چیزهای محبوب و خاطره دار هم آنجا باشد. احتمالا در آن اتاق مثل حالا عکس سهراب با نوشته ی کنارش هم روی دیوار جا خوش کرده و دست هایش را خیلی مظلومانی رو به روی هم گرفته درست مثل پنچ جفت معشوقه ی بی قرار که به سمت هم نیم خیز شده اند..با چشمانی خواب آلود و نگرا ن که انگار به آن نوشته ها دوخته شده و او را یاد خاطره ی غم انگیزی می اندازد:
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
اما قول نمی دهم این جدول تناوبی را که بین تبلیغات ریزو درشت کانون فرهنگی آموزش ناپدید شده را هم بالای تختم نگه دارم. به همه ی چیزهای خوب و متناسب دیگر که می شود بهشان فکرد کرد باید یک کتابخانه ی پر از کتاب هم اضافه کنم. این مورد آخر تقریبا همانی است که همیشه و همیشه با خیال پردازی یا بدون آن جایش قبل از دیگران آماده می شود....
نمی دانم باید از این همه کتاب ممنون باشم یا دلگیر...عاشق درس خواندن بوده ام و هستم اما این فقط یکی ازآن هزار عشقی است که داشته ام و نصف خیلی بیشترشان لا اقل به اسم و رسم درس خواندن آنقدر محو و بی روح شد که حتی گاهی خودم هم از یادشان می برم... و قشنگ تر از همه سن 17 و 18 سالگی بود که آنقدر مظومانه فدا شدند که مشکل می شود به این موضوع فکر کنم و حس نکنم دنیا آنقدر ها هم که مدام جار می زنم دوست داشتنی نیست. 17 ساله بودن را شاید یادم بیاید اما ابدا به ذهنم نمی رسد یک بار به کسی یا توی فرمی گفته و نوشته باشم که 18 ساله ام... و این خیلی سخت است برای منی که از بچگی فکر می کردم 18 سالگی اوج بودن انسان هاست و آن اتفاقی که باید و نمی دانم چیست در این سن جان می گیرد. خوشبختانه آنقدر ور توجیح کننده ی دلم کارکشته است که به دادم برسد و روشنم کند که :"خوب ارزشش را داشت حالا تو دانشجوی پزشکی هستی و این یکی دیگر از همان هایی است که آرزوی بچگی ات دستورش را داده بود و دیگر اینکه اصلا چه کسی می تواند آنقدر جسور و البته احمق باشد که برای لذت بردن از سالهای زندگی برچسب سن و سال بزند و زمان تعیین کند...اشتباه نبود..."
البته که اشتباه نبود بیرحمانه بود! خواهش می کنم کسی این یکی را توجیح نکند!
باز هم خوب بود که آن روزها دوستانی داشتم که می شد گاهی با هم از زیر سایه ی سنگین "دبیرستان و پیش دانشگاهی نمونه دولتی حجاب " در برویم و بگذاریم آن های دیگر تا آنجا که جا دارند با هم درگیر رقابت شوندونمونه بودنشان را بی وقفه هجی کنندو نداشته هایشان را به رخ هم بکشند و با احساس پیروزی آخرین کلاس های خصوصیشان را پنهان کنند و از کشف کلاس رفتن آن یکی به اوج لذت برسند....
ما لا اقل این قدرت را داشتیم که کارون را ستایش کنیم و برای نوشته های مسرور سرو دست بشکنیم و ساعت ها کتاب های طبقه ی بالای رشد را زیر و رو کنیم و آن همه فلسفه بهم ببافیم و رعنا دختر شش هفت ساله ی خیابان 2 شرقی را به یاد بیاوریم .
گاهی سیاسی تندرو باشیم و گاهی مذهبی متعصب و گاهی دختر بچه های فارغ و خوشحال. می توانستیم بارها به بهانه های کوچک نادری وامام را زیر پا بگذاریم و به مدل های بی محتوای توی ویترین ساعت ها بخندیم و بعد به طور مفصل دختر های هم سن و سالمان را که فکرو ذکری جز سرانجام خط ابرویشان نداشتند که بلاخره باید بالا برود یا پایین زیر سوال ببریم وبا افتخار اضافه کنیم که به اعتقاد ماآرایش مال زن های 40 ، 50 ساله ای ست که چیزهایی را باید پنها ن کنند نه ما که بی نیازیم خیلی بی نیاز!!!!! و این حس غروری بود که شاید بعدها دلمان را زد و تکان خورد. درست همان موقع هایی که از اسم مستعار در دنیای مجازی و پشت بندش از خود دنیای مجازی خسته شدیم و بی اینکه هیچ کدام بدانیم یا بگوییم قد بکشیم و برویم به سمت مثل همه بودن و شاید هم به این نتیجه برسیم که چقدر خسته ایم از اینکه تمام این سالها سعی کرده ایم متین و خانم منشانه رفتار کنیم و همواره بزرگ باشیم... پس بگذار همین جا اضافه کنم شاید خسته ..اما کاملا راضی و پر افتخار...
حالا که فکر می کنم انگار که آنقدر ها هم دست خالی نبوده ایم، خوب چه کسی جز ما یادش می آید در حالی که سلندیون محبوب می خواند و الهام چاقو را گرفته تا کیک تولدش را تکه تکه! کند ُبا هم شروع کنیم به خواندن آیه الکرسی و بعد از بی تناسبی این دو کنار هم از ته دل بخندیم؟
شاید بعدها نظرم را راجع به بیرحمانه بودنش تغییر دادم... اما حالا دلم می خواهد غصه بخورم و از بیست سالگی زود رس گله کنم نه برای بزرگی اش، به خاطر ناجور بودنش با حال و هوای 18 ساله ام، به خاطر تجربه نشدن حس های کوچک و گذرا، به خاطر آن پسر فامیل که بیشتر از 4،5 بار ندیدمش به خود اجازه می دهد با من تماس بگیرد و توضیح بدهد بعد از 6 سال تو داری اش فکر می کند آنقدر بزرگ ! شده ام که حرف دلش را بزند، و من وادار شوم فکر کنم 20 سالگی یعنی آغاز فاجعه.....