
کودکان عاشق، در آرزوی زنی بالغ، تنپوشه های درد می شوند درخاطر شلوغ دهر...
آری! روزگار در خود می پیچد، می نالد...
نفرین بر نگارندگان ! نفرین بر سرایندگان مخمور ! نفرین بر شراب های مسموم ! ...
مگر می شود نشنید صدای عجز و عطش کودکانه شان را؟... کدام ملعبه را به چاره بگیریم؟... مگر می شود چشم های نا به هنگام باز شده شان را جز به ساحت بی پروای آفتاب گره زد؟...
آهاااااای زن بالغ! بیا و هم درد اشتباه احمقانه ی ما شو... بیا و این نا بهنجار دهشناک را پاک کن.... بیا و کودک شو... بیا و به رسم نابلد مردمان زمانه از حضوری زنانه، تن بده...
ما ، مرثیه خوانت خواهیم شد... در محضر مقدس پدر دردکشیده ی دهر... و شهادت خواهیم داد به بلوغت، به پاکی ات...
ما شهادت خواهیم داد و خواهیم گریست.

