وقتی با خودم کنار آمدم که گوشی همراهم به احتمال زیاد دزدیده شده، دروازه قرآن شیراز بودم.توی پارکینگ !
درست در همان بحبوحه که به ذهنم رسید یک جمله مثبت وبا محبت روی یکی از برگه های خوش رنگ self-adhesive( معادل فارسی اش را بلد نیستم) بنویسم و به یکی از هزار ماشین پارک شده بچسبانم.
این هوس از آن جایی به جانم افتاد که قرار بود ماشینمان را جایی پارک کنیم که احتمال می دادیم برای خروج ماشین روبرو اشکال پیش می آید و خواستیم شماره ی تماس بنویسیم که بتواند ما را خبر کند، اما وقتی منصرف شدیم و دنبال جای پارک دیگری گشتیم، دلم نیامد این فرصت ارتباطی هیجان انگیز را از دست بدهم! البته وقتی فکر کردم گوشی از کفم رفته به نظرم رسید خدا چندان از این ایده خوشش نیامده و قبل از رسیدن پیام به دوست نادیده، برگه را کندم.
پروسه گم شدن و از دست رفتن برای من بسیار تکراری بود،اما گوشی...دلم نمی خواست اوقات کسی تلخ شود، با خودم گفتم این تکنولوژی بی جهت اساسا در من جایی نداشته...با خودم گفتم حالا که رفتی به سلامت، با خودم گفتم مهم نیست.اما بود!
اولین ضربه چند شماره تماس از چند دوست عزیز بود که تنها پل ارتباطی ام بودند. ضربه های بعدی کم کم خودشان را نشان دادند... یادداشت ها! یادداشت های خیلی خیلی نابی که در لحظه، خطاب به کسی یا کسانی که در آینده ام بودند و باید می خواندند، نوشته شده بود. یادداشت هایی که معادل بی کم و کاست احساس های آنی من بودند. عکس ها! عکس هایی از کی تا کی! از لحظه های یکهو! از خنده های یکهو! نه! عکس ها! عکس های من. عکس های خیلی خیلی شخصی از من!...صداها!!!! صدای من، صدای یاشار... صدای.... قابل جبران نبود.
فکر اینکه کس دیگری با نیشخند شیطنت آمیز، گالری عکس ها و صداهایم را می گردد و با خنده های احمقانه به خنده های از سر ذوق من در عکس ها می خندد...به صدای پر هیجانم وقتی تازه از حمام آمده بودم و یادم آمده بود چیزی باید به جانا بگویم و وقت نوشتن نبود و برایش حرف زده بودمُ گوش می دهد... نه ... نباید می خندید، نباید می شنید، نباید می دید، نباید می خواند،...نباید،نباید،نباید....
از پدرم که با ذوق اینجا و آنجای دروازه قرآن را نشانم می داد و با اشتیاق، خاطرات دوران دانشجویی اش را که در همین شهر گذشته بود،تعریف می کرد ، خجالت می کشیدم ، خجالت از اینکه خنده هایم یخ کرده بود.از اینکه هیچ چیز نمی دیدم. ریاضت گاه خواجه عماد الدین را که وسط آن شلوغی ،عجیب، خلوت به نظر می رسید نمی دیدم. نورپردازی دلپذیر دیوارها به چشمم نمی آمد.نمی آمد... نمی آمد... اما همچنان پهن و واضح لبخند می زدم و ذوق کردن بقیه را تایید می کردم و به خوشمزه بازی های مادر که به مجسمه خواجه کرمانی خیلی رسمی عرض ارادت می کرد و از آقای سعدی که وقت نشده بود سراغش برویم ، دلجویی، خنده های صدا دار سر میدادم....
...وای! نه! پیامک ها!...پیامک هایی که... این دیگر قابل تحمل نبود...پیامک هایی که یک دوره از زندگی ام را به طور مکالمه های دوطرفه در خود ثبت کرده بود، که تمام امیدم به ثبت ماجرا بود...آن ها را دیگر حق نداشت بخواند.نه حق نداشت، او که نمی فهمید حق نداشت بخواند،... من نفرینش می کردم....من انتقام می گرفتم....آه!
از این همه علاقه به گذشته، خودم را حسابی سرزنش کردم. با خودم گفتم اصلا شاید هم لازم بود که آن همه حرف فراموش شود. من که حس ناب عشق را در خودم به یادگار گذاشته بودم.. کافی بود، آن حرف ها باید فراموش می شد که شاید باز با شادی زندگی کنم.....
وقتی به پارکینگ برگشتیم، وقتی دروازه قرآن حرام شده بود، وقتی برگه های ارتباط مچاله شده بود، گوشی را خاموش و بی خبر، کف ماشین دیدم.آرام خم شدم و آن را برداشتم و در کیفم گذاشتم...
به خودم قول دادم، آن وابستگی ها را شخصا حذف کنم.
نوشته شده در یکشنبه. ۱۵ خردادماه.