تبليغاتX
هیچ کس مثل تو

هیچ کس مثل تو

بیا و سکوت را معنی کن!

             خدایا!منو از برق نکش

قبول این موضوع که اگه الکترودهای کاردیوگرام رو ،روی پوست بدن بزاریم،یه جریان الکتریکی ثبت می شه، یعنی قبول کنیم هرکدوم از ما آداما دستگاههایی هستیم که با برق کار می کنه!!!

تاپ...تاپ...تاپ... من یه آدمم.

اون وقت، این همه آدم آدم که می گن یعنی یه اختلاف پتانسیل ساده که کل جریانش به همون چند هزارم ثانیه وابسته است که یون های سدیم و پتاسیم و کلسیم باید از یه غشا عبور کنن؟... گاهی داخل، گاهی خارج ،و این می شه فلسفه ی زنده بودن!

خنده دار ترین بخش قضیه وقتیه که اصرار داشته باشی ،این همه دغدغه و پیچش  های روحی و بالا پایین شدن ها رو به این یون ها ی کوچولوی خوشحال! نسبت بدی....به این آدمی که اگه از برق بکشنش !...می سوزه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:27  توسط صمیمی  | 

                                          

بغض اشک آلود استاد هم حکایتی داره.... و از امروز هر پانکراسی که خوب ادا  نشه من رو یاد این حکایت میندازه...که این گرفتگی... این باور ترسناک جانداشتن و درک نشدن، نه سن و سال می شناسه نه مقام و مرتبه ی علمی... من امروز ، توی  چشای یکی از همون بانو های میان سال تک سوار، زن بودن، فقط و فقط زن بودن رو لمس کردم. خدایا این موجودی که تو این دوسال...با اون همه جدیت و هیبت گاهی شبیه کلیه می شد و گاهی ادای گپ جانکشن ها رو در می آورد و گاهی خود اتصالات محکم بین دو سلول می شد تا به این رضایت برسه  که دانشجوهاش فهمیدن، همونی که من رو به باور امکان حذف تمناهای خنک و پوچ زنانه  نزدیک کرد.. همونی که صورت بی رنگ و لعاب اضافه اش ،من بودنم رو پر رنگتر کرد... حالا با چشای مغلوب شدش... با حال گرفتش...با حس تنها بودنش...با فریادهای بی پناهی اش... با دستای بسته اش... با آرزوی برآورده نشده ی پروازش... جوونه های تازه جون گرفته ام رو خشکوند... و من باز روشن شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:0  توسط صمیمی  | 

 

برای اینکه بیایی و شبیه من قاب شوی ، برای اینکه دستم را بگیری و از پست ترین قسمت وجودت بگذری برای اینکه از بلندی های تن ام صعود کنی ، برای اینکه  بی سرانجامی مرا تکه تکه کنی و بچسبانی لابه لای روزهای خالی زندگی ات، برای اینکه  حرف هایم را مثل آهنگ بی کلام، ذره ذره،مزه مزه کنی، برای اینکه  آرام باشی، برای اینکه آخرین تیر کائنات را که آرزویی جز رام کردن خوی وحشی مرا ندارند، به سمتم شلیک کنی...برای اینکه تمامم کنی...

برای این بود که عاشقم شدی.

پس لطفا دیگر با آن صدای خسته و خش دارت ، با آن لحن" ببین چه می کشم" ،نپرس چرا عاشقم شدی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:18  توسط صمیمی  | 

با پا می کشی و پس می زنی مرا

من اوج می گرفتم و دست می زنی چرا؟

این آخری که گفته ای کو پس؟کجاست که نیست؟

ای وای قلبم می زند هی، جان من بایست

اینجا پر از خلوت مشکوک لحظه ها

تو سرخوشی و بی خبر، من بهت کوچه ها

من محو هیچ و پوچ این های و هوی تو

من گم شدم ، دریغ شدم از آرزوی تو

من می شوم یک داشته ی پیش روی تو

باور کن که خسته ام از جست وجوی تو

یک آن هوای بودنم قد می کشد به ماه

باشد بگو به من رفیق نیمه راه

غصه نخور عزیزکم از یاد می بری

این رسم خوب توست که شاد می پری

باز هم تو و عشق نو و محبوب دیگری

این بار منم بانوی تک سوارفردای بهتری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:57  توسط صمیمی  | 

به محبت کسی دل باخته ام...به محبت کسانی دل باخته ام... اصلا برای همین دل ندارم با تو حرف بزنم... دل ندارم بشنومت...دل ندارم ببینمت...باورت می شود! ؟

حتی دل ندارم که عاشقی کنم ..با تو ..اصلا با هر کس!...

عمق علاقه ی انسانی را دیده ام.... عمقی ندارد! آخ چقدر دردناک است  نهایت آرزویت را ببینی در حالی که  هیچ شبیه آرزویت نیست اما به هرحال همهن آرزویت بوده است.... نهایت آرزویم معشوقه ی یک عشق افلاطونی  بودن، بود... اصلا غلط کردم آرزو کردم...خوب شد؟

من با این عروسک خوش نیستم... نه ... اشتباه کردم...یکی این لباس ها را از تنم در بیاورد ..آهای یکی بیاید این بساط را جمع کند.... یکی این عروسک را از بغلم بیرون بکشد...

جان نوشینت...بیا باز با من حرف بزن... بیا  نازم را بکش... بیا دلداری ام بده...آخ ...یکی دل مرا بشکند

من که باورم نمی شود قلبم را مهر کرده باشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط صمیمی  | 

دوست دارم پنجشنبه که فرناز امتحان هایش تمام می شود و می آید این طرف ها کلی چیز باشد برای خواندن...کلی نظر...کلی اتفاق...کلی ایده و بعد با حوصله و دقت عجیب و منظمش شرع کند به خواندن و ذوق کردن...ذوق های کوچک، ساده وبی منطقی که فقط خاص خودش است و من هم کمی بلدم البته! و شاید حتی خیلی از این ذوق کردن ها و نمادین کردن های عادت های خیلی معمولی را از او یاد گرفتم... چقدر فکر کردن به اینکه باید برایش تدارک ببینم دستپاچه ام می کند هرچند با علم کامل می دانم آخرش چیزی نمی نویسم اما همین فکر که نمی نویسم هم سر ذوقم می آورد..چون نیازی نیست به فرناز توضیح دهم...هیچ وقت توضیح نمی خواهد... آن هم وقتی مطمئنی اگر قرار باشد توضیح دهی همه چیز له می شود... البته آن وقت هم بد نیست ...لهیدگی را می گویم...اصلا من و الهام کمی خود لهیدگی داریم!!..... وااااااااای چه کیفی می دهد  پیدا کردن یک سرگرمی مشترک با فرناز و پا به پایش اسطوره شدن و اسطوره کردن و مقدس کردن رسم های زمینی و جانانه ....

دلم می خواهد ...یک جمله  نو داشته باشم که الهام با آن مهارت  عجیب و غیر ملموس معجره یابیش کشفش کند و چند لحظه مکث کند و عمیق شود و بعد با تلاش هایی که خیلی راحت به نتیجه می رسند و چشمانی که گرد شده و سعی دارد غیر عادی بودن شرایط رانشان دهد به من بفهماند که مثلا این جمله به او چه مفهومی را القا کرده و بعد من بروم هوا!..وااااااای چه کیفی می دهد در چشمان سختگیرو مشکل پسند الهام تعریف و البته ستایش شوی...

 

واااااای چه کیفی می دهد دو دوست داشته باشی که  عادی بودن و غیر عادی بودن را اینقدر به کمال و جذاب برایت  تفسیر کنند و تو بتوانی با هردویشان کیف کنی و عمیقا بفهمی جمع اضداد که می گویند یعنی چه...  و بودن و نبودن هرگز...هرگز... هرگز... دو ضد هم نیستن و و هردویشان را در عین حال می توان دید و درک کرد و خواست و برای همیشه دوست داشت.

 

پ.ن: این عنوان،شعر من نیست... علاقه ی من است

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:50  توسط صمیمی  | 

ما جوان های ایرانی به خصوص ،ما جوان های  خوزستانی از بس که تفریحی نداریم نا چاریم یا عاشق شویم یا عاشق کنیم و مدام به این تداوم  بحث بر انگیز گاها کسالت بارفکرکنیم و این طور حرف های نداشته و جاهای نرفته مان را پر کنیم...  ما چون تفریحی نداریم و در ارتباط نزدیکی با طبیعت نیستیم و خیلی کم پیش می آید که عمیقا شاد باشیم و از چیزی لذت ببریم ، روحیه ی خوبی برای تحویل گرفتن کتاب های مفید علمیمان نداریم و وقت آن ها را نیز با همان حرف های عمیقا هیچ پر می کنیم.... ما چون لذت را احساس نمی کنیم ، به ماوراء طبیعت متوسل می شویم، گوشه ها ی گنگ و نامفهومی از عرفان عزیز را غنیمت می گیریم و هی سعی می کنیم لذت بسازیم و خودمان از آن یکریز تعریف کنیم  اما باز چون عارف نیستیم و تبعا بدون آنکه بدانیم لذت نبرده ایم، سرشکسته از چیزی که نمی فهمیم چیست در خلسه ی یک بدبختی و غم ناب فرو می ریم، این یکی واقعا حقیقی است...بعد سعی می کنیم شعری ، نوشته ای از آدمی مجنون تر و بیکار تر از خود پیدا کنیم  آن باقی وقت مانده را صرف آن نوشته کنیم و به حماقت خود مهر تایید معتبر تری بزنیم...  

ما جوان های ایرانی،به خصوص ما جوان های خوزستانی بلد نیستیم تفریح کنیم.... من و دوستانم کشف کردیم ما بازی کردن بلد نیستیم و این را یک شب هرسه به هم فهماندیم اما بدون اینکه چیزیبگوییم آرزویش را روی دوشمان انداختیم و پی کارمان رفتیم.

شاید بازی کردن هنر می خواهد...

اصلاحیه: ما بازی کردن بلدیم ..این را دیروز هر سه به هم فهماندیم! هرچند به قول فرناز کمی ناشی..آن هم شاید...بازی هایمان مستدام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط صمیمی  | 

" خریت حدو مرز ندارد"

این جمله رو کجا شنیدم؟! هرکسی گفته این حرف رو شک نکنید آشنایی کامل و شاملی با من و تصمیم های آنی من داشته و درست توی یکی از همین لحظات ناب خریت من این جمله ی نغز به ذهنش رسیده و انگشت تعجبش رو به دهان حیرت گزیده و جویده جویده و نا واضح گفته: خریت حد و مرز نداره!

و اوج این لحظه ها رو می تونید وقتی یک مذکر شریف مشغول انجام کار شریفترش" مزاحمت" هست، مشاهده کنید .

 

توی حاشیه خیابون حرکت می کنم .ماشین نقره ای  با صدای بوق های مکررش سعی در رسوندن پیام های مبارکه به گوش من داره.. بی توجه ادامه می دم.. جناب ماشین از یکی از فرعیها ی متعدد خیابون دور می زنن و جلوی من سبز می شن و رد می شن....چه قیافیه آشنایی!! اون هیکل عظیم سیاه پوش و صورت گندمی گرد و عینک آفتابی  مدل " من خیلی با کلاسم به جان تو" !! آخ نه! این همون آشنامونه!!! باد شدید می وزه و چادرم رو به مرز جنون می رسونه ، اخم و بهت نا خواسته ای عضله های صورتم رو درگیر کرده ..ماشین از فرعی بعد دور زده و دوباره خودشو به من می رسونده...نیم نگاه مغرورانه ای میندازه و بازدور می زنه که خودشو به فرعی بعد برسونه...نه!!! آشنامون کجا بود...درسته این حرکت های عجیب از اون هم بعید نیست...اما نه .. این بچه بازی ها... حتما می ایستاد و پیاده می شد و سلام می کرد.. باز دوباره می رسه.. گوشه چشمی نگاه می کنم...خودشه...احمق بی شعور قاطی مسخره ی گاو!!!!آره خودشه... حالا که این قدر بی شعوره حقشه بهش سلام نکم ...حقشه محلش نذارم... احمق بی شعوره قاطی مسخره گاو ... ولی آخه... نه نه خودشه... آخه می دونی اون موهاش... نوشین جان بی زحمت خفه!!( اخیرا اون من بی ادبم شده)... خود دانی... همیشه خودم می دونسم  ملکه ی تخیلات مزخرف!...خیلی خوب حالا دعوا نکنید!!

دوباره سرو کلش پیدا شد...وایساده... تند تند حرکت می کنم ...چشام با عینک دودیش تلاقی می کنه!...مکث کوتاهی می کنم..دوباره می رم

و باز دوباره می یاد ... اینبارمکثم طولانی تر می شه ...  و اون لحظه ی طلایی فرا می رسه ... سرم رو کمی خم می کنم و از فاصله نه چندان  دور با خنده ای به پهنای صورت و حرکاتی که مفهومش "سلام احوال شما"  است او را نگاه می کنم...گل از گلش می شکفه با سر جواب می ده و عینک دودیش رو جابه جا می کنه.....

نهههههههههههه!!!نههههههههههه!! خدا این آشنامون نیست ...موهاش! موهاش سیخ و بلند و فشنه و آشنامون موهای مجعد با فرای ریز داره...حالا قیافشو به وضوح می بینم ...نهههههههههههههههههههههههههههههههههه

عضله های صورتم در طی یه حرکت اکشن و اینتر اکشن شدید چشم هامو به جلو و لبام رو وارفته به پایین می کشونه... با قدم های سریع در حالی که خندم به فضاحت غیر قابل انکاری ماسیده شده ، دور می شم...ماشین می ره که آخرین دور افتخارش رو بزنه و حتم دارم اینبار با احترام پیاده می شه و درب جلو رو باز می کنه تا سوار شم!!!!!!!!!!

می دوم خودم رو به آپارتمان مقصد می رسونم.

من..من...نوشین...من...من. ...نوشین... به این جناب، چراغ سبزی نشان می دهم که دستهای مادام کاملیای روسپی از پشت چنان در هم گره می خورد که کل توانی هایش زیر سوال می ره!!

آخه ..چی بگم؟

 اخیرا در زندگی من ، اتفاق هایی می افته که خاطرهای فاجعه ی اتفاق های قبلی را که در ذهنم سمبل شده بود ، از سمبلیت برکنار می کنه!... مثل "پسر تهرانی" در مقابل "ازدواج صورتی" سال های دبیرستان  که سال ها نما د مزخرف ترین و بی چیز ترین فیلم دوران زندگی ام بود... مثل سلام علیک دوستانه و محترمانه با آقای ماشین بوقی  در مقابل این جمله ی معروفم در برابر آقای "شماره بدهم لطفا" که گفتم : نه..شرمنده! من کار دارم...و اون هم با حالت عمیقا  متاسف و متاثر من  حکایتی داره عجیب!

خوب... خوب... می شه این جوری فرض کرد که من به شدت سر کارش گذاشتم و بعد جیم شدم..ها؟ ... نوشین خفه شوووووووووووووووووووووو...

پ.ن: شک نکنید که کاملا به درد جراحی قلب و اون لحظه های حساسی می خورم که در حد ثانیه باید تصمیم بگیری با زندگی یه آدم چه کنی...اگه در همون حین یهو تصمیم گرفتم  انگشت راستم  رو تو چشم چپش کنم تعجب نکنید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:0  توسط صمیمی  | 

خیلی فرق کردم ... حالا پرم از خاطره و حرف  و اتفاق های نو ...  دیگه کسالتی نیست ، وقت برای کسالت نیست... هر روز یه هیجان نو یه اتفاق جدید و یه خبر عجیب ، فصل نوپای زندگی ام رو سرشار می کنه ... 

حالت کسی رو دارم که حجم عظیمی از ماجرای زندگی اش  با شلیک گلوله ی آغاز مسابفه ، به طرفش پرتاب شده و بهش گفتن تا شنیدن صدای شلیک بعدی وقت داری ... تا اونجایی که می تونی ماجراها و شروع ها رو جمع کن و یادت باشه تا آخر راه همه ی داشته هات همینیه که الان جمع می کنی نه بیشتر ،نه کمتر!

این پرتاب های بی وقفه گاهی تا سرحد جنون ذوق زده ام می کنه و گاهی تا سر حد مرگ آزرده .

می بینی این روزها مدام مرز جنون روتا مرز مرگ  یه نفس، می رم و می یام و می رم و می یام و...

خسته نیستم ،کمی تشویش و حرص اما ، گاهی  خسته ام نشون می ده،  تازه فهمیدم حرکت دستام کَنده و نا هماهنگ ، تازه فهمیدم چرخش چشم هام  و ظرافت نگام به اون تندی و عیمقی ای نیست که باید، تازه فهمیدم جسارتم برای پریدن و تو آغوش گرفتن و گاهی پس زدن کمه، تازه فهمیدم  حجم دستام از حجم خواسته هام کوچیکتره، تازه فهمیدم برای اون همه آرزو های بزرگ چه ظرف کوچیکی رو انتخاب کردم ...

من از کی شاکی بودم!!؟

تازه فهمیدم خیلی عقبم...

یه ترم با آناتومی اندام فوقانی گذشت و امتحانش برگزار شد اما من هنوز  دست های جسد رو لجبازانه  زیر رو می کنم  تا بلکه دکمه ای پیدا شد با این عنوان " دور تند،ریتمیک، هماهنگ"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:16  توسط صمیمی  | 

4 ماه مانده اما دغدغه اش خیلی وقت است که شروع شده...4 ماه به 20 سالگی مجازات سختی است برای کسی که هنوز فرصت نکرده لباسی برای عروسک شلخته اما زیبای مچاله شده توی کمد بدوزد، یا اتاق خواب مناسبی که سلیقه اش را در انتخاب وسایل کوچک وجزئی نشان بدهد، داشته باشد...

اتاقی با دیوارهای بنفش سیر، پرده های حریر لغزان یاسی که حکم آباژور را پیدا کند وقتی آفتاب  چین هایش را پر کرده و آینه ی بیضی با قاب نازک نقش دار فلزی نشسته بر میز نمای نیم دایره شکل شیشه ای، که احتمالا جز یک عطر کوچک با بوی یاس ملایم و نجیب درشیشه ی بلند کمر باریک بنفش یخی، چیز دیگری رویش نیست... خوب، نه...شاید بهتر است یک شیشه ی کوچک مدل قدیمی باشد که باید درش را باز کنی آهسته کمی روی دستت بمالی..

چیزی مثل عطرجانمازی که پدربزرگ بهم هدیه داد... هدیه که نه...ساکش را که باز کرد صدایم زدو گفت:من یکی دیگه مثل این رو تو خونه دارم این مال تو...  بعد تاکید کرد می تونم به بچه ها هم بدم ازش استفاده کنند! این قدر با ظرافت گفت و سخاوتمندانه نگاهم کرد که نتوانستم به جعبه ی سفید گل قرمز تقریبا نابود شده که با بند مخصوص جعبه شیرینی بیرحمانه خفه شده بود فکر کنم... لبخند زدم و سرم را کمی خم کردم و با دو دست جعبه کوچک را گرفتم انگار که کسی بخواهدلای موهایم سنجاق سر گل سرخی بزند و من بخواهم دستش را قدر شناسانه نوازش کنم.

وقتی در اتاقم برای لحظه ای فقط لحظه ای در شیشه ی عطر را باز کردم جوری سرم به عقب رفت که انگار کسی با مشت به بینی ام زده باشد... همان موقع بود که درش را خیلی سریع و محکم بستم و ور مهربان دلم گفت: خوب...خیلی خوب است آدم یادگاری ای داشته باشد که بشود همیشه همان طورپرو پیمان نگه اش داشت. بعد لبخند پهنی روی صورتم نشست که نشان می داد همه ی ورهای دیگر دلم هم راضی اند.

یادرگاری گفتن برای توصیف رابطه ام با پدر بزرگ کلمه ی اغراق آمیزی است ...راستش پدربزگ از آن هایی بود که نوه را موجودی پر سر و صدا تعریف می کرد که ریتم یکنواخت مطالعه اش را بهم می زند و گاهی برگ های لطیف گل های دست پرورده اش را زخمی می کند...البته این مال آنوقت ها ست که معاون شهردار و بعدها هم شهرداربود و سخنرانی های بلند بالا ایراد! می کرد و طبقه ی بالای خانه اش همیشه پذیرای مهمانی های باشکو بود... اما حالا ، حالا که روزها و روزها و روزها  تنها در خانه می نشیند و درد زانو  حتی اجازه ی رفتن به طبقه ی دوم را هم نمی دهد، فکر نمی کنم همان عقیده را درباره ی نوه ها داشته باشد...

یکبار که جانماز را برایش آماده می کردم گوشه ای نشستم که دید خوبی داشته باشد، همین جا بگویم که به نظرم خیلی باشکوه و رویایی است که مردی را حین نماز خواندن ببینی، تناقص جالب می شود بین هیبت و فروتنی، غرور و تمنا، شاید هم علتش این است که می توانند بلند زمزمه کنند و این مثل آن است که در خلوت کسی بشینی بدون اینکه سکوتش جریحه دارشود، هرچند پدر بزرگ حالا دیگر نشسته نماز می خواند اما خوب باز هم می شد الهه وار تماشا کرد.نماز که تمام شد کنارش نشستم و مثل یک نوه ی خوب که انگار هنوز طعم بوسه های مهر آمیز پدربزرگش را به یاد می آورد خیالش را راحت کردم که می تواند هرچه نصیحت و تجربه به ذهنش رسید یکجا به طرفم شلیک کند. اصلا نمی خواستم این ها  رابگویم اما حالا که به اینجا رسید حیف است تعریف نکنم که روز آخر وقتی سر میز ناهار بشقاب ها را جمع می کردم چطور پدر بزرگ تقریبا یواش و دزدانه گفت: می تونی وقتی تنهایی بهم یه زنگ بزنی که کمی حرف بزنیم...جمله اش اصلا حالت سوالی نداشت.

وای بعد که در اتاق تنها شدم آنقدر خندیدم که اشک در چشمهایم جمع شد... یک آن فکر کردم مثل وقتی بود که در پاساژ کارون اجناس اجق وجق را نگاه می کنی که پسری بلند قامت و سیاه پوش با چشم های نگران و کمی عصبی شماره می دهد و می گوید می خواهد حرف بزند... خوب یه خورده هم خجالت کشیدم... مقایسه ی چندش آوری بود اما  شما که پدربزرگ خشک و دیر جوش مرا نمی شناسید...البته عکس العمل من کاملا متفاوت بود ..کاملا مطمئن بودم با این جنتلمن 70 ساله تماس می گیرم.

داشتم از میز آینه می گفتم و عطر روی آن! خوب حالا که فرصت شد و کمی فکر کردم به نظرم غیر از آن، یک صندوقچه ی کوچک نقش دار پر از چیزهای محبوب و خاطره دار هم آنجا باشد. احتمالا در آن اتاق مثل حالا عکس سهراب با نوشته ی کنارش هم روی دیوار جا خوش کرده و دست هایش را خیلی مظلومانی رو به روی هم گرفته درست مثل پنچ جفت معشوقه ی بی قرار که به سمت هم نیم خیز شده اند..با چشمانی خواب آلود و نگرا ن که انگار به آن نوشته ها دوخته شده و او را یاد خاطره ی غم انگیزی می اندازد:

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

اما قول نمی دهم این جدول تناوبی را که بین تبلیغات ریزو درشت کانون فرهنگی آموزش ناپدید شده را هم بالای تختم نگه دارم. به همه ی چیزهای خوب و متناسب دیگر که می شود بهشان فکرد کرد باید یک کتابخانه ی پر از کتاب هم اضافه کنم. این مورد آخر تقریبا همانی است که همیشه و همیشه با خیال پردازی یا بدون آن جایش قبل از دیگران آماده می شود....

نمی دانم باید از این همه کتاب ممنون باشم یا دلگیر...عاشق درس خواندن بوده ام و هستم اما این فقط یکی ازآن هزار عشقی است که داشته ام و نصف خیلی بیشترشان لا اقل به اسم و رسم درس خواندن آنقدر محو و بی روح شد که حتی گاهی خودم هم از یادشان می برم... و قشنگ تر از همه سن 17 و 18 سالگی بود که آنقدر مظومانه فدا شدند که مشکل می شود به این موضوع فکر کنم و حس نکنم دنیا آنقدر ها هم که مدام جار می زنم دوست داشتنی نیست. 17 ساله بودن را شاید یادم بیاید اما ابدا به ذهنم نمی رسد یک بار به کسی یا توی فرمی گفته و نوشته باشم که 18 ساله ام... و این خیلی سخت است برای منی که از بچگی فکر می کردم 18 سالگی اوج بودن انسان هاست و آن اتفاقی که باید و نمی دانم چیست در این سن جان می گیرد. خوشبختانه آنقدر ور توجیح کننده ی دلم کارکشته است که به دادم برسد و روشنم کند که :"خوب ارزشش را داشت حالا  تو دانشجوی پزشکی هستی و این یکی دیگر از همان هایی است که آرزوی بچگی ات دستورش را داده بود و دیگر اینکه اصلا چه کسی می تواند آنقدر جسور و البته احمق باشد که برای لذت بردن از سالهای زندگی برچسب سن و سال بزند و زمان تعیین کند...اشتباه نبود..."

البته که اشتباه نبود بیرحمانه بود! خواهش می کنم کسی این یکی را توجیح نکند!

باز هم خوب بود که آن روزها دوستانی داشتم که می شد گاهی با هم از زیر سایه ی سنگین "دبیرستان و پیش دانشگاهی نمونه دولتی حجاب " در برویم و بگذاریم آن های دیگر تا آنجا که جا دارند با هم درگیر رقابت شوندونمونه بودنشان را بی وقفه هجی کنندو نداشته هایشان را به رخ هم بکشند و با احساس پیروزی آخرین کلاس های خصوصیشان را پنهان کنند و از کشف کلاس رفتن آن یکی به اوج لذت برسند....

ما لا اقل این قدرت را داشتیم که کارون را ستایش کنیم و برای نوشته های مسرور سرو دست بشکنیم و ساعت ها کتاب های طبقه ی بالای رشد را زیر و رو کنیم و آن همه  فلسفه بهم ببافیم و رعنا دختر شش هفت ساله ی خیابان 2 شرقی را به یاد بیاوریم .

گاهی سیاسی تندرو باشیم و گاهی مذهبی متعصب و گاهی دختر بچه های فارغ و خوشحال. می توانستیم بارها به بهانه های کوچک نادری وامام را زیر پا بگذاریم و به مدل های بی محتوای توی ویترین ساعت ها بخندیم و بعد به طور مفصل دختر های هم سن و سالمان را که فکرو ذکری جز سرانجام خط ابرویشان نداشتند که بلاخره باید بالا برود یا پایین زیر سوال ببریم وبا افتخار اضافه کنیم که به اعتقاد ماآرایش مال زن های 40 ، 50 ساله ای ست که چیزهایی را باید پنها ن کنند نه ما که بی نیازیم خیلی بی نیاز!!!!! و این حس غروری بود که شاید بعدها دلمان را زد و تکان خورد. درست همان موقع هایی که از اسم مستعار در دنیای مجازی و پشت بندش از خود دنیای مجازی خسته شدیم و بی اینکه هیچ کدام بدانیم یا بگوییم قد بکشیم و برویم به سمت مثل همه بودن و شاید هم به این نتیجه برسیم که چقدر خسته ایم از اینکه تمام این سالها سعی کرده ایم متین و خانم منشانه رفتار کنیم و همواره بزرگ باشیم... پس بگذار همین جا اضافه کنم شاید خسته ..اما کاملا راضی و پر افتخار...

حالا که فکر می کنم انگار که آنقدر ها هم دست خالی نبوده ایم، خوب چه کسی جز ما یادش می آید در حالی که سلندیون محبوب می خواند و الهام چاقو را گرفته تا کیک تولدش را تکه تکه! کند ُبا هم شروع کنیم به خواندن آیه الکرسی و بعد از بی تناسبی این دو کنار هم از ته دل بخندیم؟  

 شاید بعدها نظرم را راجع به بیرحمانه بودنش تغییر دادم... اما حالا دلم می خواهد غصه بخورم و از بیست سالگی  زود رس گله کنم نه برای بزرگی اش، به خاطر ناجور بودنش با حال و هوای 18 ساله ام، به خاطر تجربه نشدن حس های کوچک و گذرا، به خاطر آن پسر فامیل که بیشتر از 4،5 بار ندیدمش به خود اجازه می دهد با من تماس بگیرد و توضیح بدهد بعد از 6 سال تو داری اش فکر می کند آنقدر بزرگ ! شده ام که حرف دلش را بزند، و من وادار شوم فکر کنم 20 سالگی یعنی آغاز فاجعه.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:31  توسط صمیمی  |