تبليغاتX
هیچ کس مثل تو

هیچ کس مثل تو

بیا و سکوت را معنی کن!

                 

کودکان عاشق، در آرزوی زنی بالغ، تنپوشه های درد می شوند درخاطر شلوغ  دهر...

آری! روزگار در خود می پیچد، می نالد...

نفرین بر نگارندگان ! نفرین بر سرایندگان مخمور ! نفرین بر شراب های مسموم ! ...

مگر می شود نشنید صدای عجز و عطش کودکانه شان را؟... کدام ملعبه را به چاره بگیریم؟... مگر می شود چشم های نا به هنگام باز شده شان را جز به ساحت بی پروای آفتاب گره زد؟...

آهاااااای زن بالغ! بیا و هم درد اشتباه احمقانه ی ما شو... بیا و این نا بهنجار دهشناک را پاک کن.... بیا و کودک شو... بیا و به رسم نابلد مردمان زمانه  از حضوری زنانه، تن بده...

ما ، مرثیه خوانت خواهیم شد... در محضر مقدس پدر دردکشیده ی دهر... و شهادت خواهیم داد به بلوغت، به پاکی ات...

ما شهادت خواهیم داد و خواهیم گریست.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:14  توسط صمیمی  | 

                           

از سه چیز خوشش می آمد : فکرهایش ، نیازهایش و پاهایش.از سه چیز بیزار بود: فکرها، نیاز ها و پاها.

... و من همسرش بودم.

آخرین باری که دیدمش راست ایستاده بود جلوی من واز پشت شیشه ی لکه دار راه روهای آسایشگاه به چشم هایم نگاه می کرد. عاشق چشم هایم بود.... کسی که نمی دانست لابد خیال می کرد این حالت وارفته و نگاه مات و دست های آویزانش، از زور خستگی استی یامثلا یک خلصه ی عاطفی شدید است، اما او حواسش کاملا جمع بود و خیلی عادی داشت مکالمه ی معمول و همیشگی اش را در چشم هایم از سر می گرفت... این جمله ی خودش بود... آن وقت ها که این شیشه ی لعنتی نبود  یا اگر بود من از آن خبر نداشتم یا اگر خبر داشتم لازم نبود مدام امتحانش کنم.

اما من که از این حرف ها سر در نمی آوردم ... هیچ وقت هم در این مکالمه های طولانی و کسالت بار دخالت نمی کردم. چشمهایم همیشه خودسر بودند و من همیشه خود دل! برای همین هیچ مزاحمتی برای هم نداشتیم . من تصورات خودم را داشتم و دیده های خودم را دنبال می کردم  و خوب، البته که  این دیده ها شامل او نمی شد و من هم- سوای این چشم ها- از دیده های او نبودم.

چند دقیقه ای که گذشت ، حوصله ام سر رفت، سرم را پایین انداختم و رفتم. طول دیوار شیشه ای که تمام شد، از جیب روپوشم، چشم بندم را در آوردم ، کناره ی دیوار را گرفتم و حرکت کردم.... سیل جمعیتی که همه –با چشم بند یا بدون آن- در یک جهت حرکت می کردند نشان می داد وقت خواب است... ندیدم اما تجربه می گفت چه می شود... چند دقیقه ی دیگر به همان حالت،با همان گردن کج و همان امتداد نگاه  خیره می ایستد... بعد یک قدم جلو می گذارد  و با لبه ی آستینش لکه روی شیشه را پاک می کند و می رود...

همان کسی که نمی دانست و اصرار داشت خیال کند لابد نتیجه می گرفت ،تمام خستگی اش از پاک کردن لکه ها بوده و آن خلصه ی عاطفی شدید ناشی از نا امیدی دیدن دوباره ی لکه  است...

اما من همسرش بودم...لکه نبودم.

کسی که نمی داند نباید خیال کند.

 

پ.ن : شاید باید ادامه می داشت اما فعلا  نمی خوام ادامه بدم... شاید یه وقته دیگه...شاید

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:18  توسط صمیمی  | 

               

 در عکس های بیگانه

تکرار می شوم

با مرگ های پیا پی

از یاد می روم

با بوسه ها مجدد

بیدار می شوم

من سهم  راز های پر حیا نیستم

در خلوت نگاهت

 انکار می شوم

گم شو از این حضور طولانی ام برو

من با تجسم گناهم

اظهار می شوم

هی می روم سراغ کتاب های نیمه بسته ام

هی من، دوباره تو

دوباره سرشار می شوم

من عاشق تو؟!

ای خدا !

عجب توهمی

باشد! ولی کمی

فقط کمی بسیار می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:14  توسط صمیمی  | 

             خدایا!منو از برق نکش

قبول این موضوع که اگه الکترودهای کاردیوگرام رو ،روی پوست بدن بزاریم،یه جریان الکتریکی ثبت می شه، یعنی قبول کنیم هرکدوم از ما آداما دستگاههایی هستیم که با برق کار می کنه!!!

تاپ...تاپ...تاپ... من یه آدمم.

اون وقت، این همه آدم آدم که می گن یعنی یه اختلاف پتانسیل ساده که کل جریانش به همون چند هزارم ثانیه وابسته است که یون های سدیم و پتاسیم و کلسیم باید از یه غشا عبور کنن؟... گاهی داخل، گاهی خارج ،و این می شه فلسفه ی زنده بودن!

خنده دار ترین بخش قضیه وقتیه که اصرار داشته باشی ،این همه دغدغه و پیچش  های روحی و بالا پایین شدن ها رو به این یون ها ی کوچولوی خوشحال! نسبت بدی....به این آدمی که اگه از برق بکشنش !...می سوزه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:27  توسط صمیمی  | 

                                          

بغض اشک آلود استاد هم حکایتی داره.... و از امروز هر پانکراسی که خوب ادا  نشه من رو یاد این حکایت میندازه...که این گرفتگی... این باور ترسناک جانداشتن و درک نشدن، نه سن و سال می شناسه نه مقام و مرتبه ی علمی... من امروز ، توی  چشای یکی از همون بانو های میان سال تک سوار، زن بودن، فقط و فقط زن بودن رو لمس کردم. خدایا این موجودی که تو این دوسال...با اون همه جدیت و هیبت گاهی شبیه کلیه می شد و گاهی ادای گپ جانکشن ها رو در می آورد و گاهی خود اتصالات محکم بین دو سلول می شد تا به این رضایت برسه  که دانشجوهاش فهمیدن، همونی که من رو به باور امکان حذف تمناهای خنک و پوچ زنانه  نزدیک کرد.. همونی که صورت بی رنگ و لعاب اضافه اش ،من بودنم رو پر رنگتر کرد... حالا با چشای مغلوب شدش... با حال گرفتش...با حس تنها بودنش...با فریادهای بی پناهی اش... با دستای بسته اش... با آرزوی برآورده نشده ی پروازش... جوونه های تازه جون گرفته ام رو خشکوند... و من باز روشن شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:0  توسط صمیمی  | 

 

برای اینکه بیایی و شبیه من قاب شوی ، برای اینکه دستم را بگیری و از پست ترین قسمت وجودت بگذری برای اینکه از بلندی های تن ام صعود کنی ، برای اینکه  بی سرانجامی مرا تکه تکه کنی و بچسبانی لابه لای روزهای خالی زندگی ات، برای اینکه  حرف هایم را مثل آهنگ بی کلام، ذره ذره،مزه مزه کنی، برای اینکه  آرام باشی، برای اینکه آخرین تیر کائنات را که آرزویی جز رام کردن خوی وحشی مرا ندارند، به سمتم شلیک کنی...برای اینکه تمامم کنی...

برای این بود که عاشقم شدی.

پس لطفا دیگر با آن صدای خسته و خش دارت ، با آن لحن" ببین چه می کشم" ،نپرس چرا عاشقم شدی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:18  توسط صمیمی  | 

با پا می کشی و پس می زنی مرا

من اوج می گرفتم و دست می زنی چرا؟

این آخری که گفته ای کو پس؟کجاست که نیست؟

ای وای قلبم می زند هی، جان من بایست

اینجا پر از خلوت مشکوک لحظه ها

تو سرخوشی و بی خبر، من بهت کوچه ها

من محو هیچ و پوچ این های و هوی تو

من گم شدم ، دریغ شدم از آرزوی تو

من می شوم یک داشته ی پیش روی تو

باور کن که خسته ام از جست وجوی تو

یک آن هوای بودنم قد می کشد به ماه

باشد بگو به من رفیق نیمه راه

غصه نخور عزیزکم از یاد می بری

این رسم خوب توست که شاد می پری

باز هم تو و عشق نو و محبوب دیگری

این بار منم بانوی تک سوارفردای بهتری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:57  توسط صمیمی  | 

به محبت کسی دل باخته ام...به محبت کسانی دل باخته ام... اصلا برای همین دل ندارم با تو حرف بزنم... دل ندارم بشنومت...دل ندارم ببینمت...باورت می شود! ؟

حتی دل ندارم که عاشقی کنم ..با تو ..اصلا با هر کس!...

عمق علاقه ی انسانی را دیده ام.... عمقی ندارد! آخ چقدر دردناک است  نهایت آرزویت را ببینی در حالی که  هیچ شبیه آرزویت نیست اما به هرحال همهن آرزویت بوده است.... نهایت آرزویم معشوقه ی یک عشق افلاطونی  بودن، بود... اصلا غلط کردم آرزو کردم...خوب شد؟

من با این عروسک خوش نیستم... نه ... اشتباه کردم...یکی این لباس ها را از تنم در بیاورد ..آهای یکی بیاید این بساط را جمع کند.... یکی این عروسک را از بغلم بیرون بکشد...

جان نوشینت...بیا باز با من حرف بزن... بیا  نازم را بکش... بیا دلداری ام بده...آخ ...یکی دل مرا بشکند

من که باورم نمی شود قلبم را مهر کرده باشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط صمیمی  | 

دوست دارم پنجشنبه که فرناز امتحان هایش تمام می شود و می آید این طرف ها کلی چیز باشد برای خواندن...کلی نظر...کلی اتفاق...کلی ایده و بعد با حوصله و دقت عجیب و منظمش شرع کند به خواندن و ذوق کردن...ذوق های کوچک، ساده وبی منطقی که فقط خاص خودش است و من هم کمی بلدم البته! و شاید حتی خیلی از این ذوق کردن ها و نمادین کردن های عادت های خیلی معمولی را از او یاد گرفتم... چقدر فکر کردن به اینکه باید برایش تدارک ببینم دستپاچه ام می کند هرچند با علم کامل می دانم آخرش چیزی نمی نویسم اما همین فکر که نمی نویسم هم سر ذوقم می آورد..چون نیازی نیست به فرناز توضیح دهم...هیچ وقت توضیح نمی خواهد... آن هم وقتی مطمئنی اگر قرار باشد توضیح دهی همه چیز له می شود... البته آن وقت هم بد نیست ...لهیدگی را می گویم...اصلا من و الهام کمی خود لهیدگی داریم!!..... وااااااااای چه کیفی می دهد  پیدا کردن یک سرگرمی مشترک با فرناز و پا به پایش اسطوره شدن و اسطوره کردن و مقدس کردن رسم های زمینی و جانانه ....

دلم می خواهد ...یک جمله  نو داشته باشم که الهام با آن مهارت  عجیب و غیر ملموس معجره یابیش کشفش کند و چند لحظه مکث کند و عمیق شود و بعد با تلاش هایی که خیلی راحت به نتیجه می رسند و چشمانی که گرد شده و سعی دارد غیر عادی بودن شرایط رانشان دهد به من بفهماند که مثلا این جمله به او چه مفهومی را القا کرده و بعد من بروم هوا!..وااااااای چه کیفی می دهد در چشمان سختگیرو مشکل پسند الهام تعریف و البته ستایش شوی...

 

واااااای چه کیفی می دهد دو دوست داشته باشی که  عادی بودن و غیر عادی بودن را اینقدر به کمال و جذاب برایت  تفسیر کنند و تو بتوانی با هردویشان کیف کنی و عمیقا بفهمی جمع اضداد که می گویند یعنی چه...  و بودن و نبودن هرگز...هرگز... هرگز... دو ضد هم نیستن و و هردویشان را در عین حال می توان دید و درک کرد و خواست و برای همیشه دوست داشت.

 

پ.ن: این عنوان،شعر من نیست... علاقه ی من است

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:50  توسط صمیمی  | 

ما جوان های ایرانی به خصوص ،ما جوان های  خوزستانی از بس که تفریحی نداریم نا چاریم یا عاشق شویم یا عاشق کنیم و مدام به این تداوم  بحث بر انگیز گاها کسالت بارفکرکنیم و این طور حرف های نداشته و جاهای نرفته مان را پر کنیم...  ما چون تفریحی نداریم و در ارتباط نزدیکی با طبیعت نیستیم و خیلی کم پیش می آید که عمیقا شاد باشیم و از چیزی لذت ببریم ، روحیه ی خوبی برای تحویل گرفتن کتاب های مفید علمیمان نداریم و وقت آن ها را نیز با همان حرف های عمیقا هیچ پر می کنیم.... ما چون لذت را احساس نمی کنیم ، به ماوراء طبیعت متوسل می شویم، گوشه ها ی گنگ و نامفهومی از عرفان عزیز را غنیمت می گیریم و هی سعی می کنیم لذت بسازیم و خودمان از آن یکریز تعریف کنیم  اما باز چون عارف نیستیم و تبعا بدون آنکه بدانیم لذت نبرده ایم، سرشکسته از چیزی که نمی فهمیم چیست در خلسه ی یک بدبختی و غم ناب فرو می ریم، این یکی واقعا حقیقی است...بعد سعی می کنیم شعری ، نوشته ای از آدمی مجنون تر و بیکار تر از خود پیدا کنیم  آن باقی وقت مانده را صرف آن نوشته کنیم و به حماقت خود مهر تایید معتبر تری بزنیم...  

ما جوان های ایرانی،به خصوص ما جوان های خوزستانی بلد نیستیم تفریح کنیم.... من و دوستانم کشف کردیم ما بازی کردن بلد نیستیم و این را یک شب هرسه به هم فهماندیم اما بدون اینکه چیزیبگوییم آرزویش را روی دوشمان انداختیم و پی کارمان رفتیم.

شاید بازی کردن هنر می خواهد...

اصلاحیه: ما بازی کردن بلدیم ..این را دیروز هر سه به هم فهماندیم! هرچند به قول فرناز کمی ناشی..آن هم شاید...بازی هایمان مستدام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط صمیمی  |