تبليغاتX
هیچ کس مثل تو

هیچ کس مثل تو

بیا و سکوت را معنی کن!

باید به نشان اعتراض کاری بکنم، دستی بشکنم، خونی بریزم، چشمی کور کنم اما چون نمی شود،به همان موها بسنده می کنم.  تصورش که خیلی خوب جواب میدهد.من در ته یک تصویر تاریک، نشسته روی صندلی چوبی بدون پشتی و کاور خاکستری ای که  تمام تنم را می پوشاند و موهایم که از ترس غش کرده اند دورو برم.... حالا به این تصویر یک خانم بی حوصله با یک قیچی بزرگ آهنی هم اضافه کنید و بعد چشممهایتان را ببندید تا فقط صدای خش خش قیچی قصه گویی کند و تمام.... کار من تمام است.

حتما بعدش نفس راحتی میکشم از اینکه حساب خودم را رسیده ام، از اینکه احتمال می رود ادب شوم، از اینکه یک قدم دیگر به بی چیزی محبوب( محبوب به خاطر حقیقت محضش، نه از سر بی چیز پسندی من) نزدیک تر شده ام.

باید به نشان اعتراض کاری کنم، تعارف که نداریم، اعتراضم فقط به خودم نیست، به تو هم معترضم، با خود تو هستم! چرا دنبال باقی خواننده های احتمالی این نوشته میگردی؟ با تو هستم که همین اواخر این همه خیال محبت به خوردم دادی و توهم دارایی!  خسته نشدی؟ !

کاش میشد تو هم به ته آن تصویر تاریک کشیده شوی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:10  توسط صمیمی  | 

یکی از روزهای خوش این ترم روز دانشجو بود...فرجه ی امتحانات بود و دانشکده غریبانه خالی از دانشجو...به سرمون زد به نیمکت های دانشکده سلام کنیم و این سلام به چه تجربه های خوشی که منجر نشد....

اون روز علاوه بر شاخه  های گل چند نامه دستم بود که به چند دانشجو دادم هرچند مخاطب نبودند و مخاطب هام....نه! دریغ نشد..گلهام به مخاطب هام رسید گویاتر از هر نامه ای...

امروز پرم از هوای سبکی بی نظیر اون خاطره...

متن نامه این بود:

"حرف زیادی نمانده

همین که فکر می کنی شعور حق مسلم من است کافی است، همین که  نشسته ام روی این نیمکت ها و  تو حتما به من و فکرهای نشسته و خیال پاگرفته ام حق داده ای کافی است. همین  که به خودت حق دادی گاهی حق بدهی...می دانی؟ من از تو چیز زیادی نمی خواهم....

 خوب می دانم این روزها خواسته هایم بوی فنای مرا می دهد ...دستان تو درد دارد و گوشهایت  مرگ مرا می شنود و چشمانت مدام به گناه مبادایم آلوده می شود....

نه...من از تو چیزی نمی خواهم... فقط گاهی کنار من بنشین و بگو حالت خوب است؟....من حساب روزهای بی قراری ات را نگه می دارم، من روی همین نیمکت ها، نشسته قد می کشم.من هیچ نمی گویم...

گفتی حالت خوب است؟ فکر کرده ام که اگر چند هفت سال دیگر بگذرد، سر بزنگاه خواب فراوانی ببینم و با خبرش دلت را به دست بگیرم و هووووفففف.... حالت خوب است؟؟

امروز یکی از همان روز هاست که شاید بی هوا گریه ام بگیرد، خوب حواست را جمع کن، اشک ابتدای مردن هر دوی ماست .. ...  خوب حواست را جمع من کن، فکر کن! فراوانی نیامده سیل ما را ببرد، بعد تو اسیر شوی، بعد من ، تو شوم، بعد تو هی از من بپرسی،" حالت خوب است؟".....

بیا از اول شرع کنیم،.... همین که فکر کنی شعور حق مسلم من است کافی است......"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:31  توسط صمیمی  | 

آقای همسایه دیوار به دیوار ما حالش خوب نیست.برادرش میگوید بعد از یک شکست عاطفی ابتدا افسرده شد و بعد درگیر توهمات. کمتر از یکسال است که همسایه شده ایم و کمتر از یک ماه است که پایمان به توهمات این آقا باز شده، نیمه شبها با مشت و احتمالا کلنگ به دیوار میکوبد که ما دست از سر و صدا برداریم! اولین بار وقتی همه از خواب پریدیم بعد از رای زنی به هر اتفاق ممکنی فکر کردیم جز قصه ی توهم یک همسایه... حالا من دیگر به این مشتها عادت کردم از بین اعضای خانواده من تنها کسی هستم که سحرها پا به پای ضرب صداهای تصوراتش پشت میز مینشینم و در پس زمینه ی همه ی بیماری هایی که میخوانم ، سعی میکنم از درون ساکت و ساکت تر شوم، و همیشه آماده ام که نوک کلنگش را که دیدم بی معطلی لباس مناسب بپوشم و با یک لیوان آب در دست منتظر شوم تا وقتی سوراخ به اندازه ی عبور دستش شد تقدیمش کنم....

کمتر از یک هفته است که توی تصوراتش جانش به لبش رسیده، اولش با لامپ یکبار مصرفی که به راه پله پرتاب کرده بود متوجه شدت عصبانیتش شدیم، بعد با اشک های مادرم که وقتی صبح در خانه تنها بوده او را به شکایت و نفرین! تهدید کرده ، و امروز صبح با هجوم خودش که با چماق به در خانه می کوبید و نعره میکشید....

آرام که شده بود التماس کرده بود روی قرآن دست بگذاریم و قسم بخوریم که تجهیزات پخش موزیک مراسم عروسی! در خانه نداریم!!!!

....من همه ی این ها را فقط شنیده ام و هنوز نمی توانم باور کنم این ضرب های نیمه شب به آهنگی تا این حد خشونت بار نزدیک شده اند...من دلم گرفته و سحر فردا حتما دست به کلنگ می برم تا این سوراخ لعنتی زودتر شکل بگیرد و من به آقای همسایه آب برسانم.

من دلم گرفته است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:18  توسط صمیمی  | 

خواب ها حق ندارند تا این حد جسور و بی رحم باشند

حق ندارند چیزهایی را که هرگز جسارت فهمیدنشان را نداشتیم به وقیح ترین وضع ممکن به تصویر بکشند و ما را به اجبار فهم بکشانند...

خواب ها حق ندارند  به ما بگویند چه کسی را، دقیقا چه کسی را دوست داریم و درست همان موقع بی مقدمه ما را در آغوششان رها کنند و بعد... بعد وقتی هنوز بهت و لذت و تجربه در تنمان ننشسته پرتمان کنند بیرون... و ما مظلوم ترین تماشاگران این هنرنمایی ظالمانه، خودمان را تنها در رختخواب هایمان پیدا کنیم.

اه..آه از این خواب های بی رحم...

تمام امروز به خودم گفتم به بیدار بودنت فکر کن یا برای همیشه بخواب...

 امروز دارد تمام می شود...بمیر دختر....

بمیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:48  توسط صمیمی  | 

گاهی سخت است فهماندن شدت ظلمی که به تو می شود  وقتی در فرهنگ لغت آدم های دورو برت اساسا آن ظلم ، ظلم محسوب نشود... آنوقت است که تو دو راه داری . یک اینکه تمام زندگیت حرص بخوری و خودت را به در و دیوار بزنی که رنجت را به کسی بفهمانی و نهایتا به عنوان یک آدم احمق رنجور بهانه گیر افسرده معرفی شوی و دوم اینکه یک آن به خودت بیایی و بفهمی اساسا فهم آدم ها چندان مهم نیست.پس لبخند پیروزمندانه ای ناشی از کشف شدت حماقت آدمی بکشی روی صورتت بعد با یک دنیا ترحم و سرخوشی کنار همان آدم ها زندگی کنی و مدام در فکر استفاده از "هرچه می شود" باشی! و آن هم به ازای نادیده گرفتن آن ظلم تا بعد...

آهان! یادم رفت بگویم. این تا بعد نباید هرگز فراموش و یا حل شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 7:57  توسط صمیمی  | 

گاهی همه چیز به خوبی و خوشی حل می شه و میره که تبدیل شه به یه خاطره ای که با آرامش ، بعدها به عنوان یه تجربه درست یا غلط  برای کسی یا کسانی تعریف کنی یا لا اقل اشاره...همه  چیز خوب پیش می ره که یهو یه نشونه معلق می یوفته وسط قصه و نمی ذاره که کار به خاطره بکشه...نمی زاره چیزی طبقه بندی شه...یه چیزی که نمی فهمیش...نه اصلا نمی فهمیش فقط به زور حسش میکنی...می دونی؟ فقط حسش می کنی....

مثل این نامه ها...این نامه هایی که به هیچ کجای قصه شبیه نیستن ... این نامه هایی که نابن، زیادی ناب و پر مدعان... زیادی...

خدای! این نامه ها این وسط چی می خوان که هیچ جوره حل نمیشن حالا که آدمک قصه به پایان خودش دل خوش کرده و راضی شده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 21:20  توسط صمیمی  | 

                      

 

برگ و باد
فریدون مشیری

باد، پیچید در ترانه‌ی برگ
برگ، لرزید از بهانه‌ی باد
هرکجا برگِ خشک بود، افتاد
باغ، نالید و گفت:
- «باد، مباد!»

در شگفتم، گناه باد چه بود؟
برگ، خشکیده بود، باد ربود.
باد، هرگز نبود دشمنِ برگ
مردن برگ، دست باد نبود.

زندگی ذره ذره می‌کاهد
خشک و پژمرده می‌کند چون برگ
مرگ، ناگاه می‌برد چون باد،
زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟

برگِ خشکم به شاخسارِ وجود
تا کی آن باد سرد، سر برسد
تو هم ای دوست، ذره ذره مکُش!
تا نخواهم که زودتر برسد...!

پ.ن : این شعر رو آخر جزوه ی بیماری سلیاک دیدم و کلی ذوق کردم چون درست قبل از خوندنش داشتم به همین مفاهیم فکر می کردم....آدمی با کلی مرض! که اون آخرا فقط یه تلنگر لازم داره...مرگ...اینجا نوشتم که ذوق کردن ها یادم بمونه که جز این وظیفه بر دوش وبلاگ نیست....یادم بماند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:7  توسط صمیمی  | 

              الوند

چقدر دلم می خواست!

این سفر سه روزه ی  گروه کوهنوردی مان به الوند همدان ، تبدیل به حسرت داغی شده است که هی وسط خواندن بیماری ویلسون  و هموکرماتوز چنگ می زند به قلبم و با همراهی دوستان شیطانش صف می کشند جلوی من و شکلک در می آورند و من با هر شکلک مدام پرت می شوم به کوه و برمی گردم به یکی از عوارض مغزی ویلسون که  حرکات مریض سهوا چیزی شبیه همین شکلک ها می شود و دوباره....

با خودم فکر می کنم مسؤلان مربوطه لابد نشسته اند و کلی حساب کتاب کرده اند که خوب هر ننه قمری دیگر تا 22 تیر فارغ شده است از دفتر دستکش! ای دریغ از ما که هنوز گیریم.شکر. خودم خواستم که...! آفرین بر خودم بااااااد!

بععععله، فکر کردید برایم مهم است؟ یا مثلا خسته شده ام؟ نچ!  به قول پدرم (آن هم با لحن خونسرد مخصوصش) سال دیگه! نشد سال بعدش! نشد سال بعد سال بعد! نشد.....!

فقط دلم برای گروه تنگ شده است.همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 21:18  توسط صمیمی  | 

 -سخته...به خدا سخته...

- لعنت به تو نوشین... صبر کن...باز خرابش نکن... تردید به نفع هیچ کس نیست

- بی رحم آخه چطوری ...من...

- تقصیر خودت بود...تقصیر تو و همه ی آغاز کننده ها...حالا که تو بازی بی رحم آغاز کننده ها شرکت کردی یه پایان دهنده خوب هم باش... تحمل کن رفیق... تحمل کن...بلاخره خوب می شی. دستاتو ببند به تخت.به در .به پنجره.چه می دونم...به درس.

- لعنتی

- ....

- من نمی خوااام بمیره

- هییییس! می شنوه!

- من نمی خوا...

- یواش!

- م م م م م م م

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:22  توسط صمیمی 

                             

شاید تو را دیدم. همان لحظه که در را بستم، بعد از آنکه مطمئن شدم ماه امشب دیدنی نیست..

چه لباس های زیبایی !

از کنار تنت سر خورده  و نشسته بودند روی زمین ، و تو از میان شان قد کشیده بودی و ...چه لبخند قشنگی!

کلید را یکی ، دو دور اضافه در قفل پیچاندم که خیالت در نرود وگرنه دزد ها که خیلی وقت است مهمان خانه ی من اند...

دستت را تکیه داده بودی به چیزی ..نمی دانم چه.هر چه بود به قیامت  فرود دستانت می آمد.

یکهو دلم خنک شد.دستگیره ی در را رها کردم  ، موهایم را به روی شانه هایم کشاندم و لباس هایم را مرتب کردم و با نوک پا از کنارت گذشتم.

سرت را که چرخاندی و دست هایت را که به سمتم دراز کردی و آن یک قدم معلق را که برداشتی ،ندیدم. آخر من پشت به تو بودم و همان طور با نوک پا به طرف اتاق خواب می رفتم.

در آستانه ی چهارچوب در مکث کردم و موهایم را از نو دور گردنم چیدم و دستم را به چیزی تکیه دادم و لبخندی زدم. و بعد در اتاق بسته شد و من باز نگاه مات و گره ی ابرو و بهت چهره ات را ندیدم.

یک دور... دو دور ... سه دور ....

خیال تو حق ورود نداشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:50  توسط صمیمی  | 

وقتی با خودم کنار آمدم که گوشی همراهم به احتمال زیاد دزدیده شده، دروازه قرآن شیراز بودم.توی پارکینگ !

درست در همان بحبوحه که به ذهنم رسید یک جمله مثبت وبا محبت روی یکی از برگه های خوش رنگ self-adhesive( معادل فارسی اش را بلد نیستم) بنویسم و به یکی از هزار ماشین پارک شده بچسبانم.

این هوس از آن جایی به جانم افتاد که قرار بود ماشینمان را جایی پارک کنیم که احتمال می دادیم برای خروج ماشین روبرو اشکال پیش می آید و خواستیم شماره ی تماس بنویسیم که بتواند ما را خبر کند، اما وقتی منصرف شدیم و دنبال جای پارک دیگری گشتیم، دلم نیامد این فرصت ارتباطی هیجان انگیز را از دست بدهم! البته وقتی فکر کردم گوشی از کفم رفته به نظرم رسید خدا چندان از این ایده خوشش نیامده و قبل از رسیدن پیام به دوست نادیده، برگه را کندم.

پروسه گم شدن و از دست رفتن برای من بسیار تکراری بود،اما گوشی...دلم نمی خواست اوقات کسی تلخ شود، با خودم گفتم این تکنولوژی بی جهت اساسا در من جایی نداشته...با خودم گفتم حالا که رفتی به سلامت، با خودم گفتم مهم نیست.اما بود!

اولین ضربه چند شماره تماس از چند دوست عزیز بود که تنها پل ارتباطی ام بودند. ضربه های بعدی کم کم خودشان را نشان دادند... یادداشت ها! یادداشت های خیلی خیلی  نابی که در لحظه، خطاب به کسی یا کسانی که در آینده ام بودند و باید می خواندند، نوشته شده بود. یادداشت هایی که معادل بی کم و کاست احساس های آنی من بودند. عکس ها! عکس هایی از کی تا کی! از لحظه های یکهو! از خنده های یکهو! نه! عکس ها! عکس های من. عکس های خیلی خیلی شخصی از من!...صداها!!!! صدای من، صدای یاشار... صدای.... قابل جبران نبود.

فکر اینکه کس دیگری با نیشخند شیطنت آمیز، گالری عکس ها و صداهایم را می گردد و با خنده های احمقانه به خنده های از سر ذوق من در عکس ها می خندد...به صدای  پر هیجانم وقتی تازه از حمام  آمده بودم و یادم آمده بود چیزی باید به جانا بگویم و وقت نوشتن نبود و برایش حرف زده بودمُ گوش می دهد... نه ... نباید می خندید، نباید می شنید، نباید می دید، نباید می خواند،...نباید،نباید،نباید....

از پدرم که با ذوق اینجا و آنجای دروازه قرآن را نشانم می داد و با اشتیاق، خاطرات دوران دانشجویی اش را که در همین شهر گذشته بود،تعریف می کرد ، خجالت می کشیدم ، خجالت از اینکه خنده هایم یخ کرده بود.از اینکه هیچ چیز نمی دیدم. ریاضت گاه خواجه عماد الدین را که وسط آن شلوغی ،عجیب، خلوت به نظر می رسید نمی دیدم. نورپردازی دلپذیر دیوارها به چشمم نمی آمد.نمی آمد... نمی آمد... اما همچنان پهن و واضح لبخند می زدم و  ذوق کردن بقیه را تایید می کردم و به خوشمزه بازی های مادر که به مجسمه خواجه کرمانی خیلی رسمی عرض ارادت می کرد و از آقای سعدی که وقت نشده بود سراغش برویم ، دلجویی، خنده های صدا دار سر میدادم....

...وای! نه! پیامک ها!...پیامک هایی که... این دیگر قابل تحمل نبود...پیامک هایی که یک دوره از زندگی ام را به طور مکالمه های دوطرفه در خود ثبت کرده بود، که تمام امیدم به ثبت ماجرا بود...آن ها را دیگر حق نداشت بخواند.نه حق نداشت، او که نمی فهمید حق نداشت بخواند،... من نفرینش می کردم....من انتقام می گرفتم....آه!

 از این همه علاقه به گذشته، خودم را حسابی سرزنش کردم. با خودم گفتم اصلا شاید هم لازم بود که آن همه حرف فراموش شود. من که حس ناب عشق را در خودم به یادگار گذاشته بودم.. کافی بود، آن حرف ها باید فراموش می شد که شاید باز با شادی زندگی کنم.....

وقتی به پارکینگ برگشتیم، وقتی دروازه قرآن حرام شده بود، وقتی برگه های ارتباط مچاله شده بود، گوشی را خاموش و بی خبر، کف ماشین دیدم.آرام خم شدم و آن را  برداشتم و در کیفم گذاشتم...

به خودم قول دادم، آن وابستگی ها را شخصا حذف کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه. ۱۵ خردادماه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:13  توسط صمیمی  | 

یک وقت هایی هست که  آدم دلش نمی خواهد وقتی به وبلاگش نگاه می کند هی یک جمله ی خاص کوبیده شود در مغزش ... (باورتان می شود؟ من  هم گاهی این صفحه را باز می کنم که ببینم چیز جدیدی نوشته ام یا نه... باورتان بشود.) مثلا همین حالا که نمی خواهم عنوان پست قبل را ببینم. پس جهت بهبود روحیه خودم و شماها  باید یک عنوان بی ربط دوست داشتنی پیدا کنم که تا بعدها، یعنی وقتی درد دل های وبلاگی ام گل کرد و وقت شد بنویسم هی ببینمش و هی اعصابم خوشش بیاید...

خوب....

این چطور است؟  " بال های فرشته قلقلکم می دهد،لابد باز آمارخوبی هایم بالا رفته که تند تند می نویسدشان!"

پ.ن : هرگونه پیشنهاد عنوان پذیرفته می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:36  توسط صمیمی  | 

               

جانا!...جاناااااااا...مادر...بیا بیا اینجا روی پای من بشین می خوام واست یه چیزی تعریف کنم...هزار بار گفتم؟ عیبی نداره قربونت برم ، قشنگه جانم، قشنگه عزیزم....آره مامانم...چرا می خندی؟ ها! چشامو می گی که برق می زنه؟ هاااا.... صورتم رو که گل از گل اش شکفته؟ هااااا....آره دیگه خانمم.. ماییم و همین یه خاطره... دوسش داری؟ خدا رو شکر خدا رو شکر مادر.....

....یه شب بود که آخر یه عشق بود...یه شب بود که ته یه اوج بود..یه شب که.... آخ... من...من ...ببخش من برم...من یکم... من ... می شه  یکم تنها باشم؟ می شه؟ قربونت برم چرا اینجوری لبخند می زنی؟ همیشه تا همین جاشو گفتم؟ واقعا؟ کافی نیست؟ هست؟  می دونستم...می دونستم بقیشو بلدی...بقیشو می خوونی....ممنون...ممنون که هستی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 0:55  توسط صمیمی  |